- تاریخ: 1401/10/29 ساعت: 16:15
چیزی تا سالگرد ازداوجمون نمونده....چهارمین سال ازدواج... همچین روزایی بودن که اومد... زندگی داره طی میشه...به سرعت داریم به عید نزدیک میشیم.... اینقدر سرم شلوغه که کم وقت میکنم بنویسم...اما سعی میکنم بیشتر روزهامو ثبت کنم... پ ن:سالگرد ازدواجمون شدید مریض شدم و انفولانزای سختی گرفتم....خیلی سخت Adbl...
فصل بهار - تاریخ: 1397/2/19 ساعت: 12:08
خیلی وقت بود که ننوشته بودم...این روزا اتفاقایه خوبی برامون اف&#15
هفته ی سخت - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 17:32
هفته پیش پدر همکارم فوت کرد....خیلی هممون غصه خوردیم...برای مراسم دفنش رفتیم... روز سخت و بدی بود... هفته کاری شلوغی داشتیم...همش سره کار... خیلی خسته ام... دلم یه استراحت طولانی میخواد... مچ دست مامانم ورم کرده...دکتر گفته کیسته...خیلی نگرانشونم... توی این هفته سخت کاری شوهر هم سرماخورد...طفلی چون
سالگرد ازدواج - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 17:32
هفته پیش سالگرد ازدواجمون بود... یه روز خاص...سومین سال ازدواج...حرم رفتیم...همون رستورانی که اولین بار با هم غذا خوردیم رفتیم... من برای همسر هدیه کفش خریدم... اون برای من گردنبند و گوشواره... شبش هم رفتیم خونه بابا...مامان واسمون کیک درست کرده بودن...مامانیم هم بودن...یه جعبه شکلات دادن... امشب هم
کارها - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 17:32
زندگی ما دو نفر روزانه های عاشقانه من کارها هفته پیش رفتیم خرید...یه مانتوی گرون و خوشگل خریدم... عید نزدیکه... هیچ کار نکردم...نه خونه تکونی...نه بازار نه ارایشگاه... امیدوارم به همه کارام برسم.... نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۵ساعت 23:39 توسط نوعروس|
خرید - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 17:32
روزای شلوغیو گذروندم...جمعه خونه تکونی داشتم...کسیو گفتم اومد و خونه رو حسابی تمیز کردیم... امروز هم با مامان رفتیم ارایشگاه...پریشب هم با مامان و بابا رفتیم بازار... فردا روز زنه...روز مادر... برای مادر خودم و مادر همسری هم هفته پیش هدیه خریدیم...یه کیف و یه بلوز... امروز رفتم برای خواهرشوهرم هم یه
زلزله - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 17:32
از ساعت 10:39 دقیقه چهارشنبه یعنی دیروز لحظات سختیو داریم میگذرونیم... ساعت 10:39 دقیقه بود که زلزله شدیدی اومد...شوهرم خواب بود ...هر دو پریدیم و سریع رفتیم پایین... خیلی شدید بود 6.1 ریشتر... و به بعد اون همش زلزله...نصف شب ساعتای بیسته دقیقه به یک باز هم زلزله 5.4 ریشتری... تمام دیشب رو توی ماشین
مرور - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 17:32
خیلی اتفاقات رو ننوشتم... با همکاریه خانوم برادرشوهر برای همسری تولد گرفتیم...توی یه کافی شاپ...البته هم روز مرد هم تولد... هفته بعدش هم خانواده همسریو خونمون دعوت کردیم و اونجا هم با یه کیک یه تولد کوچیک گرفتیم... برای تولد همسری کت و پیراهن هدیه گرفتم... عموم یک ماهه که بستریه...روزای خوبی نیست...
ماه رمضان - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 17:32
دومین ماه رمضونی که توی خونه خودمونیم هم رسید...ده روزش هم گذشت... این شبا یکسره تا سه چهار صبح بیداریم...حال و هوای خوبی داره ماه رمضون... پریشب خونه بابا افطاری دعوت بودیم... سره کار رفتن و روزه گرفتو سحری درست کردن یکم واسم سخته... خدا خودش توانشو بده بهم.... نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹
بزرگترا - تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 22:39
مادربزرگ همسری پریروز فوت کرد...دیروز دفنش کردن...امروز هم که مسجدش بود... خدا رحمتش کنه...همسری خیلی ناراحته... پیرزن خوب و مهربونی بود... خدا سایه همه ی بزرگترا رو روی سرمون نگه داره....
.... - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 13:14
یکشنبه پیش هشتمین سالگرد عمه ام بود...با همسر رفتیم.... برای همسری یه ژاکت خریدم...یه ژاکت برای روزهای سرد...که سرما نخوره.. زندگی در حال گذره... وارد شبکه اجتماعی شدیم با همسری...
عید - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 6:05
پریشب خونه داییم رفتیم و خیلی خوش گذشت... دیشب هم مولودی خونه خواهر همسری...اونم خوب بود... همگی خیلی زحمت کشیده بودن... امروزم که تعطیل و عید غدیر ...
عروسی - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 7:56
دیشب عروسی پسردایی همسری بود... از صبحش که با مامان رفتیم ارایشگاه... شبم که عروسی...مامان بابا هم بودن...دو شب قبلش هم که حنابندون بود... در کل خوش گذشت... توی این هفته خونه داییم دعوتیم...مولودی خونه خواهرشوهر هم دعوتیم... کار هم که طبق معمول این روزها سنگین... پ ن:زندگیمون یک ساله شد...یک ساله که...
زندگی - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 13:50
اینروزا کارم شده از سره کار اومدن وتنهایی افطار کردن و بعد هم تلویزیون نگاه کردن و سحری درست کردن و منتظر بودن تا اومدن همسر...همسرجان درست قبل سحر میاد خونه... دیروز یه امپول تقویتی زدم...میخوام قوی بشم برای زندگی
پشیمونی - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 13:50
گاهی وقت ها یه کاریو انجام میدی و بعدش پشیمون میشی خیلیم پشیمون میشی... قبل انجام اون کار هم میدونی که اگر انجامش بدی پشیمون میشی ولی بازم انجامش میدی... وقتی انجام دادی همه اتفاقاتیو که بعدش می افته ته دلت میدونی که بخاطر همین بوده... اینو نوشتم که ثبت بشه واسم و یادم نره که .... زندگی خرج داره ها....
داداش خوبم - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 13:50
امشب توی خونه تنها بودم که داداش خوبم زنگ زد که میخواد بیاد خونمون...خیلی خوشحال شدم... افطاری با داداش مهربونمم خیلی خوب بود... خیلی داداشمو دوست دارم...خدا حفظش کنه...
روزها - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 13:49
بدجوری سرماخوردم و گلوم درد میکنه... یه چند روزی قهر کردمو نرفتم سره کار... شوهری داره کلاس میره... مامان بابا بهمراه داداشم دارن میرن مسافرت... هفته پیش مامان بابا مادرشوهر پدرشوهرمو بهمراه ما دعوت کردن شام خونشون... خیلی خوب بود... هفته قبلش هم بهمراه همسری رفتیم یکی از این شهرای نزدیک و کلی گشتیم...
... - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 13:49
گاهی وقت ها دلت نمیخواد بعضی چیزا رو باور کنی... گاهی وقت ها اونقدر شوکه ای که خودتم حال خودتو نمیفهمی... پسرعموم مرد... پسر همون عمویی که شب سال نو ماروتنها گذاشت...پسرهمون عموم مرد... باور نمیشه ...حالم خیلی بده...
صبر - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 13:49
پسرعمومو دفن کردن...امروز سومش بود... غوغایی بود توی مسجد...چه گریه هایی که زنش و مادرش میکردن... بیچاره زن عموم که در عرض چهار ماه هم شوهر و هم پسرشو از دست داد... خدا به هممون صبر بده...
خوب - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 13:49
امروز با مامانم بعد کلی دنگ و فنگ بالاخره بعد از مدت ها رفتیم استخر... خیلی خوب بود و خوش گذشت... اینروزا همسری خیلی خسته میشه...هم سره کار...هم کلاس...هم بعضی روزا منو میبره سره کار صبح ها.. خلاصه که خیلی خسته اس...

برچسب‌های مرتبط

بزرگتراین پایگاه دوستیابی همخونه | بزرگترا چت | زن بزرگترازمرد | رحم بزرگترازحدطبیعی | ستاره بزرگترازخورشید | لقمه بزرگترازدهان | wyd meme | ok meme | عید غدیر | عید غدیر 95