
هفته پیش سالگرد ازدواجمون بود... یه روز خاص...سومین سال ازدواج...حرم رفتیم...همون رستورانی که اولین بار با هم غذا خوردیم رفتیم... من برای همسر هدیه کفش خریدم... اون برای من گردنبند و گوشواره... شبش هم رفتیم خونه بابا...مامان واسمون کیک درست کرده بودن...مامانیم هم بودن...یه جعبه شکلات دادن... امشب هم...
ادامه مطلب
خیلی اتفاقات رو ننوشتم... با همکاریه خانوم برادرشوهر برای همسری تولد گرفتیم...توی یه کافی شاپ...البته هم روز مرد هم تولد... هفته بعدش هم خانواده همسریو خونمون دعوت کردیم و اونجا هم با یه کیک یه تولد کوچیک گرفتیم... برای تولد همسری کت و پیراهن هدیه گرفتم... عموم یک ماهه که بستریه...روزای خوبی نیست......
ادامه مطلب
دیشب عروسی پسردایی همسری بود... از صبحش که با مامان رفتیم ارایشگاه... شبم که عروسی...مامان بابا هم بودن...دو شب قبلش هم که حنابندون بود... در کل خوش گذشت... توی این هفته خونه داییم دعوتیم...مولودی خونه خواهرشوهر هم دعوتیم... کار هم که طبق معمول این روزها سنگین... پ ن:زندگیمون یک ساله شد...یک ساله که زیر یک سقف داریم زندگی میکنیم... با تمام خوبی ها و بدی ها...با تمام سختی ها و اسونی ها...با تمام خوشی ها و ناخوشی ها... خدایا کمک کن برای تمام روزهای نیامده...میخواهم خوب باشیم...همیشه......
ادامه مطلب
اینروزا کارم شده از سره کار اومدن xa0وتنهایی افطار کردن و بعد هم تلویزیون نگاه کردن و سحری درست کردن و منتظر بودن تا اومدن همسر...همسرجان درست قبل سحر میاد خونه... دیروز یه امپول تقویتی زدم...میخوام قوی بشم برای زندگی...
ادامه مطلب
گاهی وقت ها یه کاریو انجام میدی و بعدش پشیمون میشی خیلیم پشیمون میشی... قبل انجام اون کار هم میدونی که اگر انجامش بدی پشیمون میشی ولی بازم انجامش میدی... وقتی انجام دادی همه اتفاقاتیو که بعدش می افته ته دلت میدونی که بخاطر همین بوده... اینو نوشتم که ثبت بشه واسم و یادم نره که .... زندگی خرج داره ها...خیلیم خرج داره... روزه نمازتون قبول... ده روز متوالی روزه......
ادامه مطلب
امشب توی خونه تنها بودم که داداش خوبم زنگ زد که میخواد بیاد خونمون...خیلی خوشحال شدم... افطاری با داداش مهربونمم خیلی خوب بود... خیلی داداشمو دوست دارم...خدا حفظش کنه......
ادامه مطلب
بدجوری سرماخوردم و گلوم درد میکنه... یه چند روزی قهر کردمو نرفتم سره کار... شوهری داره کلاس میره... مامان بابا بهمراه داداشم دارن میرن مسافرت... هفته پیش مامان بابا مادرشوهر پدرشوهرمو بهمراه ما دعوت کردن شام خونشون... خیلی خوب بود... هفته قبلش هم بهمراه همسری رفتیم یکی از این شهرای نزدیک و کلی گشتیم... یه سد خیلی قشنگ بود.... خلاصه که اینروزا دارن به سرعت میگذرن......
ادامه مطلب
امروز با مامانم بعد کلی دنگ و فنگ بالاخره بعد از مدت ها رفتیم استخر... خیلی خوب بود و خوش گذشت... اینروزا همسری خیلی خسته میشه...هم سره کار...هم کلاس...هم بعضی روزا منو میبره سره کار صبح ها.. خلاصه که خیلی خسته اس......
ادامه مطلب
هفته پیش با شوهرم رفتیم و فیلم فروشنده رو دیدیم...هفته قبلشم فیلم لانتوری... هردوشون فیلمای قشنگی بودن... امروز حنابندون پسردایی شوهرم دعوتم...چهارشنبه هم عروسیشونه... این روزا خیلی درگیر کارمم...موقعیت جدید بدجوری درگیرم کرده... جمعه پدرومادر و خواهر همسر اومدن خونه بابام...خوش گذشت... xa0...
ادامه مطلب