
دیشب عروسی پسردایی همسری بود... از صبحش که با مامان رفتیم ارایشگاه... شبم که عروسی...مامان بابا هم بودن...دو شب قبلش هم که حنابندون بود... در کل خوش گذشت... توی این هفته خونه داییم دعوتیم...مولودی خونه خواهرشوهر هم دعوتیم... کار هم که طبق معمول این روزها سنگین... پ ن:زندگیمون یک ساله شد...یک ساله که زیر یک سقف داریم زندگی میکنیم... با تمام خوبی ها و بدی ها...با تمام سختی ها و اسونی ها...با تمام خوشی ها و ناخوشی ها... خدایا کمک کن برای تمام روزهای نیامده...میخواهم خوب باشیم...همیشه......
ادامه مطلب
امشب توی خونه تنها بودم که داداش خوبم زنگ زد که میخواد بیاد خونمون...خیلی خوشحال شدم... افطاری با داداش مهربونمم خیلی خوب بود... خیلی داداشمو دوست دارم...خدا حفظش کنه......
ادامه مطلب
بدجوری سرماخوردم و گلوم درد میکنه... یه چند روزی قهر کردمو نرفتم سره کار... شوهری داره کلاس میره... مامان بابا بهمراه داداشم دارن میرن مسافرت... هفته پیش مامان بابا مادرشوهر پدرشوهرمو بهمراه ما دعوت کردن شام خونشون... خیلی خوب بود... هفته قبلش هم بهمراه همسری رفتیم یکی از این شهرای نزدیک و کلی گشتیم... یه سد خیلی قشنگ بود.... خلاصه که اینروزا دارن به سرعت میگذرن......
ادامه مطلب
امروز با مامانم بعد کلی دنگ و فنگ بالاخره بعد از مدت ها رفتیم استخر... خیلی خوب بود و خوش گذشت... اینروزا همسری خیلی خسته میشه...هم سره کار...هم کلاس...هم بعضی روزا منو میبره سره کار صبح ها.. خلاصه که خیلی خسته اس......
ادامه مطلب